تبليغاتX
تقدیم به تمامی عاشق های دیوانه -
بی خبری از کسی که عاشقش باشی یعنی××((مرگ))××
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 - 11:56

 

من كه بايد بروم
برسم جايى دور
كه نباشد اثرى از من و بيچارگي ام
سفر ظلمت من تا دل نور

من كه بايد بروم
خانه تنگ است و سياه !
نازنين دلبر من !
عمر من گشته تباه

غمم از داغ سكوت
زخمم از حسرت عشق
حسرت  دیــــدن  تو
مُردم از كثرت عشق !

من كه بايد بروم
زير رگبار تگرگ
راهى دشت خَموشم ، به خدا
عاشق خلوت مرگ

نه صدايى كه من آزرده شوم
نه دروغى ، نه فريبى ، نه ريا
بروم تا سر آن كوه بلند
كه نوشتي تو بر آن اسم مرا

كاشكي سنگ مزارم بود و...
حبس مي شد نفس سينه ي من
كاش با دست تو پايان مي يافت
غم تنهايي ديرينه ي من
.... 

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای زامروزها، دیروزها!

دیدگانم همچو دالانها ی تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد ا زفریاد درد 

 

نوشته شده توسط : نیما مجیدآذر-لينك اصلي مطلب-